تبليغاتX
سازدهنی

تلخ
 

من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت
می ترسم


بوی خاک، بوی باران
 

دیدن برگ های تازه ی چنارهای حاشیه ی خیابان ولی عصر، یادم می اندازد که چقدر
عادت کرده ام به زندگی روزمره ام. به کار، به چی بنویسم و چی ننویسم، به تلویزیون،
به اینترنت، به دیدن ساختمان های ریز و درشت از پنجره ی تاکسی، به آلودگی هوا، به
ساندویچ ژامبون با سس اضافه، به کتاب، به sms، به بی خوابی، به دلتنگی های گاه و
بی گاه، به چتر...

دنیا پر از کار و روزنامه و تلویزیون و چیپس است، پر از تلفن. یادم نمی آید چه آوازی
می خواندم، چه دعایی می کردم، چه خوابی می دیدم...

دیدن برگ های تازه ی چنار های حاشیه ی خیابان ولی عصر، یادم می اندازد که چقدر
دلم خیس شدن زیر باران می خواهد، دویدن لابه لای درختان توی جنگل، دیدن کوه برف
گرفته، هوایی برای نفس کشیدن، دیدن آسمان آبی بدون دود از قاب چوبی یک پنجره...

که چقدر
بوی خاک باران خورده می خواهد دلم.


JavaScript Codes