تبليغاتX
سازدهنی

اینک بهار
 

در بن بست بهار
ابری
گریه امانش ربوده است:
کاشکی می آمدی و مرا
از صفحه ی آسمان پاک می کردی

در بن بست بهار
دختری
روی پیر نشین خاکی عصر:
کاشکی می آمدی و مرا
سنگ های رودخانه می کردی

در بن بست بهار
دیر گاهی است ساعت ها
پی در پی خمیازه می کشند:
کاشکی می آمدی و مرا
به خواب می بردی.


لبخند 30 درجه
 

می دانم!
و به صداقت چشمان خویش اگر اعتماد می داشتم
دیری از این پیش تر دانسته بودم
که آنچه در پاکی آسمان نقش بسته است
به جز تصویر دوردست من نیست.

                                                             شاملو


JavaScript Codes