در بن بست بهار
ابری
گریه امانش ربوده است:
کاشکی می آمدی و مرا
از صفحه ی آسمان پاک می کردی
در بن بست بهار
دختری
روی پیر نشین خاکی عصر:
کاشکی می آمدی و مرا
سنگ های رودخانه می کردی
در بن بست بهار
دیر گاهی است ساعت ها
پی در پی خمیازه می کشند:
کاشکی می آمدی و مرا
به خواب می بردی.


