تبليغاتX
سازدهنی

ب ا ر ا ن
  

باران که می بارد
من دستانم را
از پنجره بیرون می برم
تا فرشته ها
قطره ها را
آن آبی های زلال را
روی دستانم بنشانند

باران که می بارد
من
دلم
هوایی می شود
برای آسمان تو...


قله
 

قضیه از اونجا شروع شد که مجتبی وسط تحریریه اعلام کرد:کی می آد بریم کوه؟
و من و سپیده و امیر و خود مجتبی قرارمون رو برای پنجشنبه عصر گذاشتیم.
پنجشنبه ساعت ۵ عصر، ما، یعنی مجتبی و من و سپیده و میترا و شاهد که دوستای
مجتبی بودن از میدون تجریش راه افتادیم سمت شیرپلا.
کوه نوردی توی شب و تاریکی و سرما هم از اون دسته تجربه های هیجان انگیزیه که
اصولاْ کم پیش می آد و خوشبختانه من تجربه اش کردم. تهران از روی ایوون پناهگاه
شیرپلا حسابی دیدنی بود. خوندن جوشن کبیر و قرآن سر گذاشتن و احیا گرفتن هم
توی اون ارتفاع برای خودش عالمی داشت. 
صبح ساعت ۴ امیر هم به جمعمون پیوست و بعد از خوردن صبحانه راه افتادیم سمت قله
توچال. امیر جوک می گفت و ما حتی به بی مزه ترین جوک ها هم می خندیدیم تا یادمون
بره داریم از سرما منجمد می شیم!

اون بالا، توی مه و سرما و باد و بارون، آرامشی بود که هیچ جای دیگه پیداش نکرده بودم.
آرامشی از جنس خود خود خدا.

پ ن:همه چیز عالی و هیجان انگیز بود. همه چیز نو و جذاب و به یاد موندنی بود. از اون
تجربه هایی که هیچ وقت از یادم و شاید از یادمون نمی ره.


نقطه
 

خلاص ِخلاصم ازت!
حالا دیگر مطمئنم
ببینمت یا بشنومت
فرقی برایم نمی کند
تنها تردیدم همین تاکید بر گفتن خلاص دوم بود
که حالا به یقین می گویم:
باشی و نباشی
دنیایم تکان نمی خورد
چون
خلاص ِخلاصم ازت!


JavaScript Codes