تبليغاتX
سازدهنی

سفر
می‌ايستم کنار دريا
و طلوع تو را
انتظار می‌کشم
با موج بلند می‌خيزم
بيايی ابر می‌شوم
در آغوش تو
نيايی می‌ريزم


بستنی وانیلی

- "هر روز
ساعت روی 7:45 دقیقه می ایستد

برای ما
تاکسی ها همیشه آماده
رستوران ها خلوت
قهوه ها شیرین
و بستنی ها همه وانیلی"

- ...


باران
 

...و باران شروع می شود
من چتر ندارم
تو را دارم.


بمان

من که خوب مي دانم
بادبادک بي تاب تمام ترانه ها
همیشه بر پشت بام خلوت خاطره هاي تو مي افتد
ديگر چه فرق مي کند که بدانم
باد از کدام طرف مي وزد؟


نشانی
 

یادت هست
من با چشمان تو
اندوه آزادی هزار پرنده ی بی راه را
گریسته بودم و تو نمی دانستی!

 


واقعه
 

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام
...
و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل نگاهت
يا خنده‌هات


همین!
 

* وبلاگ مانا را می خوانم و باز مثل همیشه کیف می کنم از نوشته هایش و فکر می کنم که روزهای زیادی است همدیگر را ندیده ایم و از هم بی خبریم.

* دلشوره دارم و می دانم که برای انتخابات است. فردا نتایج معلوم می شود و امیدوارم همان چیزی بشود که دلم می خواهد!

* نوشتن در این صفحه سفید را هنوز هم دوست دارم. باید حس نوشتن داشته باشم تا بنویسم.

 


گریه
 

سلام ! ای ماه کج تاب !
تابان،
بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام !

گل نرگس !
آیا هرگز
کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟
چه فکر شترانه ی ابلهانه ای !
من هیچ ندارم، آقا !
هیچ...
جز چند دانه سیگار،
همین صفحه و
این قلم دشتی افکار ابلهان...

تکیه بده !
به شانه هایم تکیه بده و گریه کن !
من نیز این چنین خواهم کرد...

                                                         حسین پناهی

 


نباشی
 

نمی‌سوزم من
آب می‌شوم بی تو
قطره قطره
سراب می‌شوم
بی تو
در هرم تباه شهر
خراب می‌شوم بی تو


یک لحظه دُرست

 

در سایه‌ی همین بید
همین بید پیر که سایه‌بانِ هزار خاطره‌ی نیامده‌ام بود
منتظر غروب می‌نشینم تا وضو بگیرم
و اقتدا کنم به ماه!


او
 

منتظرت هستم
در چنان هوایی بیا
که دست برداشتن از تو
غیر ممکن باشد


خاطره
 

 

صدات
هنوز هم هست
وقت دلتنگی.
همین روزها بود
نزدیک عید
یادت هست؟
لبخند بزن!
...
با بودنت
بهشت را دیدم
حالا خدا
دنبال سیب سرخی می گردد
تا از بهشت آسمان
رانده شود.

 

 


گاهی
 

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن
خیس و خسته بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش!


حالا دیگر

 

خيال کردم
من مرده‌ام
و تو
ديگر نيستی.
...
سير گريه کردم
در اتاق تنهايی‌ام گريه کردم
و درد آرام نگرفت.
...
حالا من مانده‌ام
بلیت‌های باطله از سفری رویایی
بوی تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
که التماسش می‌کنم
بر پوست دستم بنشيند.
چرا پیداش نمی‌کنم؟
...
اين‌همه راه رفتم امروز
لابد چراغ بوده
برف بوده
و آن‌همه آدم
چرا نديدم؟
چرا چيزی يادم نيست؟
لابد من هم بوده‌ام
که دنبال تو می‌گشته‌ام.
...
سردم است
و تو نیستی
مثل عکس ماه
کاسه چشم‌هام را
از حضور لبخندت
لبريز می‌کنم.
...
حالا دیگر نبودنت
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار  است
...
چشم که باز کردم
نداشتی فوتم می‌کردی؟
شعله‌ی چند هزار شمع
بر تنم می‌رقصيد
يا تب داشتم و
می‌سوختم؟
...
دلتنگی‌ام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
نيستی که!
من هم عادت نمی‌کنم
...
چرا لابه‌لای این همه چشم
تنها دو چشم خیس من
خواب معجزه می‌بینند؟ 
نرگس‌ها چه زود تب می‌کردند
چه زود می‌پژمردند
مگر می‌شود کسی گل نرگس ببیند
و دوست نداشته باشد؟
...
چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی.
...
پلک می‌زنم
و به سقف خيره می‌شوم.
با نبودنت چکار کنم؟

 


روزهای روشن...خداحافظ
 

آه دوری‌ات فرود سنگ و فراق آن ستاره‌ی سبز!
چرا تا همين دقيقه پيش
غافل از آن قرونِ پسينه
مضمون کهنه‌سالِ تسليت را نمی‌دانستم!؟

... 

سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!

خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


JavaScript Codes